|
ܓܨهر كار مهميــ كه با بسـ م ا... شروع نشود ناتمــام خــواهد مـ اندܓܨ
|
|
|
جواب فوری می خوااااام
چهارشنبه 1390/11/05 حــــــــــــــــــــــــــذف شـــــــــــد ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ با كلی بدبختی ۸ نفر رو پیدا کردم و بهشون اس دادم که قرآن بخونن . خدا کنه بخونن برچسبها: قرآن, هدیه به امام رضا, ع, حذف شد
+ساعت 16:0 نويسنده فاطمه
|
میگن عنوان از مد افتاده خب منم نمیذارم:دی
شنبه 1390/11/01 دوستان ؛ سلام دی هم تموم شد و هيچی ديگه ؛ همين !!! چند وقته تو فكر يه سقفم ... نه ببخشيد تو فكر ساخت يه وبلاگم واسه مهدی ! كه همه خاطرات مربوط به اونو اونجا ثبت كنم ولی از اونجايی كه وقت ندارم فعلا همين جا می نويسم ...
پريروز داشتم به آبجيم می گفتم كه فلانی يه كاری كرد ، قلبم اومد تو دهنم ؛ يهو مهدی گفت : ااااا چه باحال من تاحالا كسيو كه قلبش اومده تو دهنش نديدم ، خوب شد كه تو اينجوری شدی . منو آبجی :
راهنمايی كه بودم ، مدرسه نمونه می رفتم ( روم به ديوار می خونديم و همزمان پاهامون رو به زمين می كوبيديم ( مثل در جا زدن )
كَم مِن فِئةٍ قَليلةٍ غَلَبتْ فِئَةً كثيرَة كَم مِن فِئةٍ قَليلةٍ غَلَبتْ فِئَةً كثيرَة
پا محكم بر زمين بكوبان دندان ها را به هم فشاران كوه از جايش اگر بجنبد ای دانش آموز تو خود نجنبان كَم مِن فِئةٍ قَليلةٍ غَلَبتْ فِئَةً كثيرَة كَم مِن فِئةٍ قَليلةٍ غَلَبتْ فِئَةً كثيرَة با شعار الله اكبر با فرياد خمينی رهبر با شعار الله اكبر با فرياد خمينی رهبر كَم مِن فِئةٍ قَليلةٍ غَلَبتْ فِئَةً كثيرَة كَم مِن فِئةٍ قَليلةٍ غَلَبتْ فِئَةً كثيرَة ( آخرشو با شدت می گفتيم و پامون رو محكم به زمين می كوبيديم البته شاید به نظرتون جالب نباشه چون آهنگشو نمیدونید ولی ما که با آهنگ می خوندیم خیلی باحال بود شایدم مسخره بود " خودم دقیقا نمی دونم " يه روز حسين ( داداشم ) داشت امتحان قرآنشو می خوند ، شنيدم كه اين آيه رو می خوند ، يهو ياد اون روزا افتادم و برا بقيه هم تعريف كردم ، همه خنديدن و آبجيم گفت : اون بدبختا هر چی سعی كردن شما رو آدم بار بيارن نتونستن . : دی گفتم : آره واقعا ، تازه من همون موقع ها هم هميشه می گفتم ،اين قسمت شعر كه ميگه كوه از جايش اگر بجنبد ای دانش آموز تو خود نجنبان يعنی كه ما لازم نيست كاری بكنيم و راحت باشيم و اصلا از جامون تكون نخوريم و دست به سياه و سفيد نزنيم معنی آیه هم اینه : چه بسيار گروه كمی كه پيروز شوند بر گروهی بسيار ( بقره آیه ۲۴۹ )
امروز تو شاهين شهر ( اصفهان ) اولين برف زمستون اومد . خوش به حاااااااااااالتون آبجی شيطونك و آقا كوچولو راستی آبجی ، ورود 5 تا بچه ی خوشگلتو به خونه تبريك ميگم . مادر خوبی باش واسشون يه وقت به اين جديدا زياد نرسی كه اون قبليا حسوديشون شه .
بعد نوشت : قابل توجه افراد کنجکاو منظورم از ۵ تا بچه ، ۵ تا ماهی گوگولی بود که تو آکواریوم زندگی می کنن
جــــــــــــــواب بدين Please يادته .............. ؟ جای خالی رو با يه خاطره كه از منو و خودتو وبلاگم و وبلاگت داری پر كن . حتی اگه هيچی يادت نمياد بايد فك كنی تا يادت بياد و بنويسی . Ok ? جواب اونایی که اس ام اسی ازشون پرسیده بودم ، تو ادامه مطلبه .
برچسبها: مهدی, اولین برف, بچه های آبجی شیطونک, سوال و خاطره ادامه مطلب
+ساعت 17:0 نويسنده فاطمه
|
طولانیه ، دوس نداشتی نخون (●̮̮̃•)
چهارشنبه 1390/10/21 جالبه ها ! تقریبا ۱۰ـ۱۲ روز پیش به نازی اس داده بودم ، این یکی دو روزم همش تو فکرش بودم که بهش اس بدم یه حالی از خودش و دانشگاه بپرسم .دو شب پیش نازی خودش ، اس داد که کجایی تو ؟ خبری ازت نیست ؟ این قیافه من بود تله پاتی داریـــــــــــم خفن همون موقع ها هم که مدرسه می رفتیم ، تابستونا دقیقا همون روزایی که من می خواستم بهش زنگ بزنم ، اون زنگ میزد . تازه بعضی وقت ها دقیقا همون لحظه ای که من می رفتم سمت تلفن بهش بزنگم ، اون می زنگید ! بعضی وقت ها هم بهش میگفتمااااا ولی فک کنم باور نمی کرد و می ذاشت به حساب چرت و پرت و لوس بازی ....... مهدی و ديكشنری : حسین از یه اتاق دیگه : مهدی بیا کارت دارم . مهدی : نمی تونم می خوام دیشدرنی بخونم . من ، نیگا کردم دیدم مهدی ، دیکشنری هزاره ، رو برداشته ! کلی تعجب کردم آخه چه جوری دیکشنری به این سنگینی رو برداشته ؟!!! بعد بهش گفتم : مهدی ، دیشدرنی نه ، دیکـــــشــنری . مهدی : چــــــــــــــــی ؟ من : دیکشنری مهدی : دیشدرنی من : دیک شـــــ نـــــ ری مهدی : دیکشرنی من : دیک شنری مهدی : دیش .. دیک ....... چی بود ؟ من : خوب گوش کن ، دیکشرنی ، نه نه .... دیشکنری نــــــــــــــه ......... اااااه ه ه قاطی کردم مهدی و حسین : پدیده ای گذرا به نام پ نه پ : " آیا متوجه احساس ناخوشایندی که از این حاضر جوابی ها در دلتان به وجود می آید ، شده اید ؟ " این سوالیه که تو مجله موفقیت درباره پ نه پ نوشته شده . نوشته که : وقتی کسی با پ نه پ جوابتو میده ، حس کنف شدن و ناراحت شدن و این حرفا به آدم دست میده ! ولی من هر قدر هم که فکرشو میکنم تا حالا یه بارم نشده یکی در جوابم ، پ نه پ بگه و من ناراحت بشم ! شاید چون میذارم رو حساب شوخی ... اما نه ... این دلیل درستی نیست چون شده بعضی وقتا از شوخی های دیگران ناراحت شدم و بهم بر خورده ولی درمورد پ نه پ ؟! اصلا ، حتی یه بارم ناراحت و عصبی نشدم !!! خیلی برام عجیب بود که تو موفقیت همچین چیزی نوشته شده بود . تا حالا از این دید به پدیده پ نه پ نگاه نکرده بودم . تازه در حین خوندنش کلی هم نظریه میدادم و مطلب رو نقد می کردم حتی همون موقع می تونستم نقدش کنم و واسه موفقیت بفرستم دوست دارم بدونم دید بقیه افراد نسبت به این پدیده چیه ؟ وقتی یکی در جواب به شما میگه پ نه پ .... ، چه حسی بهتون دست میده ؟ تا حالا شده از این جواب ناراحت بشین ؟ یا برعکس ، خوشتونم میاد و میخندین ؟ بچه ها ، لطف کنین جواباتون جدی و واقعی باشه چون خیلی دوست دارم بدونم این پدیده با ما چه کرده ؟ (و یا خواهد کرد ! ) تمام
ادامه مطلب گذاشتم ، بخونیدش جالبه
برچسبها: تله پاتی, دیکشنری, موفقیت, پ نه پ, کله پاچه ادامه مطلب
+ساعت 0:11 نويسنده فاطمه
|
2012 مبارک
یکشنبه 1390/10/11 نوشته يك دانش آموز چهارم دبستانی نوشته زير را ادامه بده . اگر در كربلا بودم آن قدر به من خوش می گذشت آن جا می رفتم دنبال كبوتر ها كوچك و بزرگ و دنبالشان ، آن جا خانه كعبه بود كه به آن خانه خدا می گفتند آن جا خيلی شلوغ بود و خيلی قشنگ بود .
من و بانك : يه روز بايد می رفتم بانك تجارت . اون شعبه ای رو كه قبلا می رفتم داشتن باز سازی می كردن واسه همين بايد می رفتم اون شعبه ای كه تا حالا نرفته بودم و ازش خوشم نميومد . خلاصه اينكه رفتم اونجا . به خيال اينكه مثل بقيه بانك ها درش چشميه(اتوماتیک) رفتم سمتش كه با تعجب دیدم درش باز نشد !!! تازه فهميدم در معموليه و منم كه با سر رفته بودم تو در دستگيره رو بگيرم در رو باز كنم می بينم كه اصلا دستگيره اينور نيست و اونوره ! دستم رو هوا مونده بود يكی از كارمندا هم كه از اولش زل زده بود و منو ميديد كه نميتونم يه در باز كنم تو ، همين كه نوبت گرفتم و خواستم بشينم اعلام كرد كه شماره فلان ( شماره من بود ) به باجه فلان .آقا ما رفتيم بشينيم رو صندلی يهو صندليه سر خورد نزديك بود با صندلی از اين سر بانك برم اون سر . ( البته بگم خيليم ضايع نبودا واسه خودش سر ميخورد ) آخه اينم شد بانك ؟ چرخ دار های معموليه ! اونم از كارمنداش كه اگه با هم كار داشتن داد می زدن و همديگه رو صدا ميزدن . اون از كارمندش كه دفترچه رو دادم بهش يه ساعت نگاش می كنه و تو دستش می چرخونه آخرشم ميبينه وارونه گرفتش !!!
مهدی و كلاس قرآن : سر كلاس نشسته بوديم ، هر كردوم از بچه ها بايد يه آيه می خوندن . مهدی كه خوند نوبت به ايمان رسيد . يكی از كلمات(مآ) مد داشت ،معلمشون گفت : مدت رو بكش ( منظورش اين بود كه چون مد داره بايد بيشتر بكشه اون حرف رو ) يهو ديديم مهدی داره ميگه مآآآآآآآآآآآ گفته : مهدی تو بكش .
ما و مخابرات ! چند وقت پيش مامان خواست به آبجی تلفن بزنه ، می بينه تلفن قطع شده !! گفتم بذار يه زنگ با موبايل بزنم به خونه ببينم چرا اينجوری شده ؟! زنگ زدم به خونه يهو ديدم يه آقاهه جواب داد !!! حالا خوبه تلفن جلو روی خودمون بود و يكی ديگه جواب ميداد ! منم از تعجب قطعش كردم ! دوباره گرفتمش گوشی رو دادم به مامان ، مامان به آقاهه گفت : منزل فلانی (فاميلی خودمونو گفت ) اونم با تعجب گفت : منزل فلانی رو می خواستين ؟! بعدم قطع كرد !!! يهو آبجيم گفت : يكی ديگه داره از خطمون استفاده می كنه ... ما هم همه آماده يه جنگ و خون ريزی شده بوديم . مامان گفت بذار برم تو كوچه ببينم كی رفته جعبه سيم ها رو دست كاری كرده ؟! بعد كه اومد گفت : طرف از مخابرات اومده خط يكی ديگه رو وصل كنه اشتباهی زده خط ما رو هم قطع كرده ايششششششش آخرشم خط رو وصل نكرد و رفت . ما هم زنگيديم به خرابی تلفن و باز يه اتفاق عجيب : می گفت خرابی اين تلفن قبلا اعلام شده و در حال پيگيری است . حالا كی قبل از ما اعلام كرده بوده ، خدا داند ... آخرشم 3 روز بعد خط رو وصل كردن .
دوستای من سلام فكر كنم همه تون متوجه شده باشيد من كمتر ميام نت ، ديگه گفتن نداره . ولی بدونيد چه بيام چه نيام به يادتونم و هيچ وقت دوستای مجازيمو فراموش نمی كنم . ممنونم از دوستای خوبی كه بهم سر ميزنن و دوستايی كه آپ می كنن ، خبر ميدن . من هر وقت بيام نت حتما به همه سر ميزنم چون می دونم دلم واستون تنگ ميشه . دوستای جديدی كه اومدن اينجا ولی من هنوز بهشون سر نزدم ،مطمئن باشيد پيشتون ميام حتی اگه يكی دو ماه (یا بیشتر!) گذشته باشه . خواهش می کنم دلخور نشید . جبران می کنم . * نظرات هم فعاله *
+ساعت 0:0 نويسنده فاطمه
|
|
|
